مقالات

news photo

Luxury

 چند سالي ست ظهور شبكه هاي اجتماعي منجر به باز شدن فضايي آزاد شده كه از آن طريق نوكيسگان، به خود نمايي نداشته هاي پيشين و داشته هاي امروزشان مي پردازند. طنز ماجرا اين جاست كه براي اين خود نمايي كودكانه، نام "لوكس" يا " لاكژري" را برگزيده ند.

هر مواجهه با اين پديده ي نوظهور، يك حس خلأ را به ذهن ناظر اصيل خطور مي دهد:

مبالغ هنگفتي بابت اين سبك زندگي سطحي و نخ نما رفته، با اين همه ، در ميانه ي اين غوغا يك عنصر به شدت غائب ست.

خلا چه چيز در ميان تصاوير خودرو هاي فوق العاده گران قيمت و ويلا هاي پر بهاي كپي شده از فرنگستان احساس مي شود؟

بي درنگ يك ذهن اصيل ، اولين بازخوردش در مقابل اين نمايش سطحي ، حس عدم وجود يك پيشينه ي محكم فرهنگي تاريخي ست كه نماي اين زرق و برق را نا اصيل و مبتذل كرده.

و كدام ذهن آگاه ست كه نداند تاريخ را يك بعد شخصي و ديگر ، بعدي اجتماعي ست؟ آن چه به بعد شخصي تاريخ بر مي گردد، ناشي از پيشينه ي خانوادگي-فرهنگي فرد ست كه براي او " روح" و " نفس" ي يكه و يگانه مي سازد. نفسي كه از تقليد بازار مكاره ي توليد انبوه خود را به دور مي دارد. نفسي كه در طوفان هاي غوغاسالاران متوسط القامت شبكه هاي نوظهور اجتماعي هيچ تكان نمي خورد. پس اگر اين بعد شخصي تاريخ كه روح را مي سازد نباشد، هيچ نفس و هيچ خود يگانه اي شكل نمي گيرد. و البته توليد انبوه بازار به اين "بي خود" و بي هويت بودن بسيار احتياج دارد و سوخت آتش هيمه ش را دائم فراهم مي كند.

و اما باز همين نفس يگانه خود را در رابطه ي دو سويه با بعد كلي و اجتماعي تاريخ مي يابد. يعني داد و ستدي كه ميان نفس و ذائقه ي مستقل با تاريخ فرهنگي – اجتماعي "زادبومش" دائما در جريان ست.

 

بارزترين خصوصيت يك سبك زندگي اصيل و يگانه، همين گره خوردگي روح يك فرد با تاريخ فرهنگي اي ست كه گذشتگانش ، با مشتقت ها و مصائب بسيار و با وسواس انتخاب و سپس با پاسداري از آن به ميراث گذاشته اند.

سؤال اينجاست: چه ميزان از اين روح فرهنگي ايراني در اشياء روزمره ي ما نمود دارد؟  آيا شكوه و جلال والاي اين سنت عتيق فقط و فقط بايد در موزه ها يافت شود؟

چرا ما ايراني ها اصولا با نفس اشياء زيبا بيگانه شده يم؟ بر ما چه رفته كه اين قدر در برخوردمان با اشياء "كاربرد گرا" شده يم؟

 

چرا حتي أعيان جامعه ي ما براي خريد آن چه بناست زيبايي ظاهر آنان را بسازد، دائما به مراكز خريد تازه سازي مراجعه مي كنند كه يكسره از روح تهي ست؟ و چه دردي از اين عظيم تر كه نخبگان و أعيان ما هم كه قرار ست پاسداران اين هويت باشند، مبتلا به "كاربردگرايي" شده ند؟

بر ما چه رفته كه برخلاف دو سه نسل پيش از خود، مثلا براي كت و شلوارمان به خياط هاي كار كشته رجوع نمي كنيم و تن مي دهيم به بوتيك هايي كه توليد انبوه كشورهاي صنعتي را به بهائي ده ها برابر ارزش واقعي مي فروشند و باز اي كاش از كاركشتگان و اصيل هاي خارجي خريد مي كرديم ، نه ته بار هاي كشتي ها كه با زرورق دكان دار،جلايي تصنعي به خود گرفته.

 

طرفه اين كه همان كشور هاي صنعتي در مراكز شهرشان ، پسله هايي دارند كه از روح فرهنگي تاريخي شهرشان سرشار ست. خياط ها، استاد كار ها و هنرمنداني كه البسه ، اكسسوار و عطرهايي توليد مي كنند كه فقط و فقط از آنِ يك مشتري منحصر به فرد ست.

مثلا در ايتاليا كه مهد صنعت مد جهان به شمار مي آيد، هرگز يك مرد اصيل، از يك برند تجاري معروف خاص و عام براي خود عينك و كفش و جواهرات نمي خرد.

روزي من در ونيز بودم ،در پس اندر پس  كوچه هاي هزارتو گونه ي أطراف ميدان " سن ماركو" كه ميدان اصلي اين شهر رويايي ست. چشمم به مغازه ي كوچكي خورد. مغازه ظاهرا بسيار محقر مي نمود و ابدا در تير رس ديد توريست هايي كه به كار خريد از مارك هاي تجاري بودند، نبود. نام مغازه بسيار ريز در گوشه اي به چشم مي خورد. سراسر ويترين مغازه چهار عينك بود كه يكي چشمم را گرفته بود. سادگي و يگانگي مغازه در گوشه اي خلوت، چون معبدي كه عابدانش در غفلت دنيا و مافيها روز مي گذرانند، چمباتمه اي از سر بي اعتنائي زده بود. در شيشه اي را فشردم. مغازه بسته ست. كاغذي در قطع كوچك به چشمم خورد، كاغذ به زردي كهربا مي زد: ساعت كاري از ٤ تا ٦ بعد از ظهر. ساعت يك بود و من درست رأس ٤ جايي قرار كاري داشتم. براي ناهار ،جايي به لب آب رفتيم. شخصيت آن مغازه ذهنم را آشفته بود. تماسي گرفتم و عذر خواستم از قرار پيشين. دو ساعتي تا ٤ مانده. اين دو ساعت را در موزه ي آكادمي هنر گذرانديم. فقط نقش قديسان قرون وسطاي روي ديوار ها و هاله هاي طلائي دور سر هايشان و كاشي هاي شطرنجي كف موزه مي توانست قدري آشفتگي م را فرو بنشاند. رأس ٤ دم در شيشه ا ي مغازه بودم. كاري بسيار سخت براي من كه هميشه دير مي رسم خاصه در شهري كه از سرعت هيچ خبري نيست.

پيرمردي با پيراهن قرمز آستين دوبل و دكمه سر آستين هايي كه سنگ سياه مالاكيتس ش رخ مي نمود.

سلامي و عليكي گذشت. مغازه خالي بود و در را كه باز كرده بودم، او با ذره بيني به چشم مشغول وراسي مفتول براقي بود كه بخش هايي ش كدر شده بودند.

هيچ تنوعي در كار اجناس نيست. همان چهار عينك در ويترين و يك نيم ساخته هم روي ميز. سر حرف را نمي دانم چطور باز كردم ولي كار به قهوه ي دمي اعلا كشيد. بعد تر گفت كه هر عينك ، ساختش حداقل پنج ماه زمان مي برد.

و گفتيم و گفتيم تا رسيد به برخي از مشتريانش، يكي از انگلستان كه هرسال يا سالي يكي دوبار براي خود و پسران خانواده ش مي آيد اينجا. عينكي كهنه از كشو درآورد گفت اين مال پدر بزرگ همان آقاي انگليسي ست كه مي خواهد در چند روز آينده جلائي بهش بدهد تا در كلكسيون نوه بماند ، اينجا توضيح داد كه پدرش اين را ساخته و حتي پدربزگش هم در همين مغازه عينك مي ساخته و بعد كه فهميد ايراني م گفت دو دوست ايراني دارد: يكي زير پايم بود ،يك قالي لاكي رنگ كاشان و ديگري آقايي كه در وين زندگي مي كند.

 

من پر از تاريخ اين پيرمرد و مفتول ها و عينك ها يش نشسته بر سكوي برج آجري ميدان سن ماركو ، مثل كودكي كه در چرخ فلك مست حركت گيج مدور شده چشمانم را بر نقش برجسته ها ي فرشته ها ي كوچك و قديسان سنگي دور سقف بازار مستطيل ميدان مي چرخاندم.

 

در عينك ها ،در پيرمرد، در دكانش،همين روح شهر خوابيده بود. و با جلايي كه به سيم عينك مي داد، انگار دستي بر چراغ علاءالدين اين شهر مرطوب مي كشيد و اين " ديزاين" ست. جريان يك تاريخ در يك شئ. أشيائي كه إلزاما داراي نقوش پيچيده نيستند اما محصول دست يك ذهن پيچيده و تاريخ-مند ند.

 

تاريخي كه ما از آن مملوييم اما در دست اعيانمان نمي بينيم. فرهنگ سنگ هاي ذيقيمت كه روزي نشان فخر و هنر شناسي مرد و زن ايراني بود جاي خود را به سنگ ها و كريستال هاي بي روح كارخانجات چين و ماچين داده. سيم و زري كه نه با دست هاي هنرمند كه با قالب گيري هاي باسمه اي به دستان نخبگان ما مي نشيند.

 

عزيزان، مفهوم عميق "لاكژري" ، در اشياء كوچك ست كه در عين خردي ظاهر حامل و باردار روح فرهنگي يك تاريخ و دم مسيحايي يك ديزاينر و هنرمند اصيل ست.

پوشيدن گرانترين البسه، چيدمان منزل با پربها ترين اسباب بي فايده ست وقتي چيزي نداري كه فقط و فقط از آن توست و مثل روح و سليقه ي خودت يكه ست.

شيئي كه از هيچ جاي جهان ، از هيچ برند گران بهايي قابل تهيه نباشد.

شيئي كه بتوان به " إرث" گذاشت ، تا يكي از نشان هاي خانواده ت باشد.

حتي اگر قطعه جواهري يا خودنويسي را از گرانترين و معروف ترين برند جهان بخري، آيا باز وارد بازي تكرار آن برند نشده اي؟ آيا يك همسر مي تواند از برند درجه ي يكي خريد كند و فراي بعد مادي ش راضي باشد كه معنويت يگانه ي معشوق ش را در يك شئ يگانه و يكه به او هديه كرده؟ قطعا نه. چون ديگراني هم هستند كه همان شئ را گيريم به بهاي گزاف براي معشوقشان خريده ند.

پس "لاكژري" به يكه و يگانه بودن ست. يعني يكي و ديگري نه. تا أبد براي كسي كه زودتر مالك آن مي شود.

از همين رو نيست كه بزرگان و اعيان كه براي خود ذائقه و شخصيتي پرورانده ند ادكلني مي زنند كه برند معروفي ندارد و براي او توليد شده. دكمه سر آستيني مي بندند، پيپي يا عصايي به دست ميگيرند كه فقط خودشان و خودشان داراي آن هستند و دومي ندارد.

 

لاكژري اشتباه تعريف شده. لاكژري در لذت روح اشياء يگانه و يكه ست.      

برچسب:
تاریخ نشر مقاله: ۱۹ اردیبهشت، ۱۳۹۶