مقالات

news photo

حکایت جیوه

ابتدای پاییز 95بود. ما سه نفر بودیم که مطابق قرار پیشین دور هم جمع شدیم. از پیش بنا بر این بود که هیچ کس بیرون از این جا، از محتوای جلسه خبردار نخواهد شد.اگر قرار بر ماندن شد، تصمیم ها و طرح ها هیچ جا درز نمی کند.

دور هم جمع شدیم. از ما سه نفر یکی شیدای جواهرات کم تر دیده شده و دست ساز ایرانی بود. به معنای تمام کلمه دیوانه. دیوانه ی سنگ ها. دیوانه ی گوهر هایی که در دل دشت و کوه های این سرزمین، خفته، در انتظار زاده شدن به حیاتی شکوهمند، حیاتی جلوه گر بر دستانی که قدر گوهر بدانند. فیروزه را که وصف می کرد  رعد و برق شجرهای خزیده در آسمان آبی سنگ را در چشمانش می دیدی. آن یکی که کراوات حریر مشکی بسته با سنجاق مطلای مرصع به سنگی یاقوت گونه، دوبار قهوه اش را عوض کرد. آبدارچی دفتر را هم مرخصی داده بودند. و باز از پس انبوهی دودی که صورت گل انداخته اش را پشت ابر می برد، از نقره می گفت.گفت و گفت تا این که فنجان سوم قهوه اش را یخ کرده هورت کشید. دو دیگر هنوز در امواج رد صدایش بودند که با دود معطرش ،ردی از گوهر با خود می آورد.

آن یکی که سنجاق کراوات مطلا داشت، دکمه های آستین را  که از جنس همان سنجاق بود، باز کرد روی دستمال به کناری گذاشته، آستین هایش را تا زده بود و چون کیمیاگری که در سودای یافتن گوهر، محتوای ظروف شیشه ای را با ظرافت می سنجد، دماسنجش را از آب جوشان  شیشه ی روی چراغ الکلی برداشت نگاهی انداخت و با ظرافت، با دو پنجه ، از فاصله ای دقیق آب را روی قهوه ای که با دست آسیاب کرده بود ریخت تا دم بکشد. اشاره اش به فنجان های یخ کرده ی دور ریز آن دیگری بود وقتی ابرو ها یش را از پشت بخار قهوه ی روی چراغ الکلی بالا داد  و گفت : "این ها هم که شما دور ریختی گوهر ست برادر من.یک دهم درجه گرمایش بیشتر باشد عطرش زائل می شود مثل فیروزه ی مرده ی بازاری که قرانی نمی ارزد. " چه عطری. عطر قهوه ،سومی را که مبهوت حرکات کیمیاگر قهوه و دیوانه ی جواهر بود واداشت تا "ناکتورن" شوپن را از آی پدش پخش کند. موسیقی مخلوط بخار عطر قهوه به جان می نشست. و حالا دیگر دم دم های تاریکی زودرس پاییز. از سر ظهر بر سر حرف بوده ایم. آن سومی که مدعو آن دو بود، نظریه پرداز دیزاین است و مجموعه دار آثار هنری معاصر. تا این جا خیلی چیزی نگفته بود. آن دو اما بو برده بودند که با آن سخت گیری در سلیقه ،مبهوت فضا و حرف هایشان شده.

ختم جلسه ی اول. بنا می شود تا سومی خط و مشی ای برای مجموعه بنویسد تا اگر قبول جمع افتاد وارد مرحله ی تعیین استراتژی شوند.

اول پاییز به اسفند رسید، ما سه نفر هنوز دور هم می نشینیم و هیچ چیز نتوانسته تصمیمان را عوض کند. کاری سخت در حال انجام ست. کاری که لغزش نمی پذیرد. آن سومی که حالا تعیین استراتژی و کانسپت دیزاین را بر عهده گرفته، ذره ای خطا را نمی پذیرد و آن دو از وقت و مال و مطالعه هر چه دارند بر سر این تصمیم ریخته اند.

ما برای اولین بار می خواهیم هنر و "دیزاین" ایرانی را به کالایی لوکس تبدیل کنیم.

ما اکسسوری دست ساز ایرانی برای مردان می سازیم. همه ی هنرمندان و صنعتگران مجموعه ی ما باید بهترین ایران و البته در حرفه ی خود از بهترین های جهان باشند.

کالا های "جیوه" یک بار و فقط یک بار و در یک نسخه تولید می شوند.

اسفند به اردی بهشت رسید.

در این چند ماه ، بار ها ما سه نفر به روستا ها و شهر های دور این سرزمین سفر کرده ایم تا مواد ناب اولیه را بیابیم. تا استاد کاری ناشناخته را بیابیم که کنج کارگاهی متروک در روستایی دوردست به کار اجدادی اش در گمنامی مشغول ست. بار ها نقره و طلای ناب مرصع به عقیق و فیروزه را از آن جهت که با استاندارد های ما یکسان نبوده به تن کوره و تیزاب داده ایم تا دستان بهترین استاد کار را بیابیم.

ما به کار کیمیاگری مشغولیم.

جیوه

تهران، 1396

برچسب:
تاریخ نشر مقاله: ۲۹ اردیبهشت، ۱۳۹۶